|
زمزمه محبت
خدابا:در برابر هرآنچه انسان بودن رابه تباهی می کشاندمرابانداشتن ونخواستن رویین تن کن
| |||||
|
[ یکشنبه 1390/08/15 ] [ 23:37 ] [ صادق ]
[ چهارشنبه 1392/02/04 ] [ 15:35 ] [ صادق ]
[ جمعه 1391/12/11 ] [ 23:45 ] [ صادق ]
عشقبازي به همين آساني ست ... [ جمعه 1391/11/13 ] [ 17:22 ] [ صادق ]
[ سه شنبه 1391/11/10 ] [ 22:9 ] [ صادق ]
پس از نصب سی دی سروش ایمان ۲ و استفاده از آن بعد از مدتی غیر فعال میشود و برای فعال شدن کد ثبت نام میخواهد .برای بدست اوردن کد مراحل زیر را انجام دهید.
۱-ابتدا ایکون سروش ایمان را کلیک نمایید تا پنجره ای که کد ثبت نام را میخواهد باز شود. ۲-انگاه شماره سریالی که در پنجره است را یاداشت نمایید.(توجه داشته باشید که هر بار که پنجره را باز و بسته میکنید شماره سریال عوض میشود .!) ۳-بدون اینکه پنجره را ببندید وارد سایت سروش ایمان شوید.http://soroushmehr.com شوید. ۴-در سمت راست این سایت لینک های مختلفی وجود دارد. ابتدا بر روی لینک ثبت نام کلیک نموده و فرم را پر نموده و ثبت نام کنید و سپس بر روی لینک کد فعال سازی کلیک نمایید.پس از کلیک وارد صفحه ای میشوید در انتهای این صفحه بر روی ادامه کلیک نموده و وارد صفحه بعدی شوید در این صفحه فرمی وجود دارد آن را با دقت پر نمایید ( مهم در این فرم در قسمت کد دستگاه شماره سریالی که قبلا یاداشت کرده اید را وارد نمایید . ) پس از آن در انتهای صفحه دکمه ثبت را کلیک کنید آنگاه وارد صفحه بعد خواهید شد که حروفی را ملاحظه میکنید که در واقع همان کد ثبت نام است آن را یاداشت نموده و مرورگر اینترنت را بسته واین کد را در پنجره سروش ایمان در قسمت کد ثبت نام وارد نمایید . ملاحظه خواهید کرد که این نرم افزار فعال میشود. توجه:کد ثبت نام (رمز) که سایت به شما می دهد تنها با همان شماره سریال جور است بنابراین مورد ۲ از مراحل بالا را دوباره با دقت خوانده و اجرا نمایید. پس واضح است که این کد به درد دوست یا همکلاس شما نمیخورد و او باید خود کدی را با سریال پنجره سروش ایمان کامپیوتر خود بدست اورد. والسلام موفق باشید . من خود به این طریق این نرم افزار را فعال نموده ام. اگر موفق به فعال کردن این نرم افزار شدید برای سلامتی امام زمان(ع)صلوات بفرستید و برای این بنده منیع مطلب (http://hcy.blogfa.com ) دعاکنید.
[ سه شنبه 1391/10/26 ] [ 1:0 ] [ صادق ]
مشکی از تن به درآرید، ربیع آمده است
[ یکشنبه 1391/10/24 ] [ 22:23 ] [ صادق ]
آدمایی هستن که ... [ چهارشنبه 1391/10/13 ] [ 0:39 ] [ صادق ]
غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ... خار رنجید ولی هیچ نگفت ... ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ... دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ... ... لیک آن خار در آن دست خزید .. و گل از مرگ رهید ... صبح فردا که رسید .. خار با شبنمی از خواب پرید ... گل صمیمانه به او گفت .......... سلام
[ دوشنبه 1391/10/11 ] [ 23:46 ] [ صادق ]
یادش بخیر...
صبحی در کلاس دبستان نشستم و به همکلاسم پز نیمکت دادم. [ دوشنبه 1391/10/11 ] [ 23:43 ] [ صادق ]
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با است... فاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند .
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند. [ پنجشنبه 1391/09/23 ] [ 23:23 ] [ صادق ]
حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه میرسد.” مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکییکی از داخل سب... د گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمیداشت و پی کار خود میرفت. مردی که خیلی احساس زرنگی میکرد با خود گفت: “نوبت من که رسید دو تا گردو برمیدارم و فرار میکنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمیرسد.”
او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابهلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: “من از همان اول گردو نمیخواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.” این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد. خیلیها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شدهاند. خیلیها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمیدانند و دایم با آنها کلنجار میروند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجتها و جدلهای افراد خانواده دارد. خیلیها وقتی در شرکت یا موسسهای کار میکنند سعی دارند تکخوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه میدارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است. بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم میکنند که فرد اصلا متوجه نمیشود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کلهشقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم میپاشد و گردوها روی زمین ولو میشوند و هر کدام به سویی میروند، تازه میفهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیینکننده بوده است. بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهدشد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصتها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد. [ پنجشنبه 1391/09/23 ] [ 23:22 ] [ صادق ]
آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند و آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا و دوستی آموختند پس خدایا به همه ی اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند خیر و نیکی عطا فرما. "شهید دکتر مصطفی چمران"
[ پنجشنبه 1391/09/09 ] [ 15:16 ] [ صادق ]
شب وصل است و تبِ دلبری جانان است [ جمعه 1391/09/03 ] [ 14:58 ] [ صادق ]
[ شنبه 1391/08/13 ] [ 6:19 ] [ صادق ]
پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت : ))خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ (( خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی گفت: ))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟(( خدا جواب داد : )) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی (( همه نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن طلب گشایش کار ز کارساز کردن پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد که به روی نااميدي در بسته باز کردن "شیخ بهایی [ شنبه 1391/08/13 ] [ 5:56 ] [ صادق ]
در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .
تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد . ده فرمان : 1- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد . 2- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند . 3- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید . 4- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند . 5- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند . 6- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد . 7- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید . 8- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید . 9- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند . 10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! پس از آن
سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ، تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید . او گفت : ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم اما به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ، همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد و ده فرمان چنین شد : 1-هیچ انسانی ، انسان مؤمن دیگر را نکُشد . 2- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند . 3- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید . 4- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند . 5- هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند . 6- هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید . 8- هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید . 9- هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند . 10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد ! و به دوستانش سفارش کرد که: به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند !
[ سه شنبه 1391/08/09 ] [ 0:12 ] [ صادق ]
سرود دانش آموز
[ جمعه 1391/08/05 ] [ 15:13 ] [ صادق ]
همزمان با عید قربان دلت را قربانی محبت ،عشق ،صمیمیت و مهربانی من کن . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عید سعید قربان لغو شد ! ( ستاد روحیه دهی به گوسفندان ) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بهت تبریک میگم ، کاری که تو کردی واقعا شاهکار بود .خیلی حرفه ای هستی، هیچکی فکرشو نمیکرد بتونی دیروز از زیر تیغ فرار کنی تو باعث افتخار بقیه گوسفندایی! عید قربان ، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
همیشه آرزو داشتم جگرتو بخورم و الان خیلی خوشحالم. چون فردا دیگه به آرزوم میرسم. این دو سه روز رو رژیم بگیر تا لاغر شی که انتخابت نکنن! اینو به بقیه گله هم بگو.
عید قربان نزدیکه، این جماعت براشون گاو و گوسفند فرقی نمی کنه... نگرانتم!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از امروز ۳ روز بیشتر زنده نیستی... از فرصتی که داری لذت ببر گوسفند عزیز!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
این روزا خیلی مواظب خودت باش... جونت در خطره... ممکنه سرتو ببرن...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عید قربان نزدیک است تا می تونی علف بخور قیمتت بره بالا
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عید قربون پارسال که در رفتی امسال چیکار می خوای بکنی؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تا حالا فکرکردی اگرخدابه حضرت ابراهیم امرمی کرد به جای پسرش زنشو قربانی کنه این مراسم هرسال باچه شکوهی تکرار می شد؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
و آنگاه که ابراهیم با غالب آمدن بر وسوسه های شیطانی، کارد را بر گلوی اسماعیل نهاد تا او را قربانی کند...
[ جمعه 1391/08/05 ] [ 15:4 ] [ صادق ]
عید قربان پر شکوه ترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خدا بر شما مبارک. [ جمعه 1391/08/05 ] [ 14:57 ] [ صادق ]
استاد گرانمایه/ معلم گرانقدر / آموزگار ارجمند .................................. معلما روزت مبارک معلم گرانقدر / آموزگار ارجمند .................................. عشق ورزیدن به خلق زیباترین ترنم گفتگو با خالق است بخصوص اگر توفیق خدمت به عزیزانی نصیبت کرده که تمام دنیایشان را می توان در پر رنگین پروانه ای خلاصه کرد، [ سه شنبه 1391/08/02 ] [ 14:39 ] [ صادق ]
به پسرم اینگونه درس بدهید: او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند. به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه،... به پسرم اینگونه درس بدهید: او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند. به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با حمیتی هم وجود دارد. به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید، اگر با کار و زحمت خودش، یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنچ دلار پیدا کند. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید، به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند.
به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه،به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. بگذارید که شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. برچسبها: مهدی برقی دانش آموز پایه سوم [ سه شنبه 1391/08/02 ] [ 0:15 ] [ صادق ]
برنامه های گلهاگل_های آواز و موسیقیِ ایرانی: داستانِ دیجیتالی کردنِ برنامۀ گل_ها جِین لویزن برنامهٔ راديو گلها به مدت ۲۳ سال از ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۷ از راديو ملی ايران پخش میشد. اين مجموعه برنامهها جمعاً شامل ۸۵۰ ساعت مقدمه و شعرخوانی به همراه آواز بود، كه در اين ميان تك نوازی هايی نيز گنجانده شده بود. طرح اصلی اين برنامه از داوود پيرنيا، معاون نخست وزير در یک دوره، بود كه علاوه بر داشتنِ شهرتی به سزا در امر قضا و سياست، دانشمندی وطنپرست و فرهيخته به شمار می آمد كه عشق به سرزمين مادری و زبان پارسی و فرهنگ غنی ايران زمين و شعر و ادب آن دیار در وجودش ريشه دوانده بود. وی پس از بازنشستگی و ترکِ زندگیِ سیاسی، به سال ۱۳۳۵ به مدت يازده سال خود را تمام و كمال وقف توليد برنامهی گلها كرد. پيرنيا بسياری از بزرگان علم و ادب پارسی را به همكاری با خويشتن فراخواند تا آنجا كه موفق به جلب حمايت گروهِ بسیاری از دانشمندان، هنرمندان و موسيقیدانانِ بنامِ آن عصر شد. از جملهٔ اين افراد میتوان به استادانِ معارف اسلامی، همچون جلال الدين همايی، سعيد نفيسی، و بديعالزمان فروزانفر؛ سناتور، نويسنده و دانشمند، علی دشتی؛ ملكالشعراء عصر، لطفعلی صورتگر؛ تاريخدان بنام، رضازاده شفق؛ و همچنين شاعران و ترانهسرايان مشهوری چون معينی كرمانشاهی، عماد خراسانی، رهی معيری، تورج نگهبان، شهريار، سيمين بهبهانی، هوشنگ ابتهاج (سايه) و بيژن ترقی اشاره كرد. علاوه بر اين، بسياری از منتقدانِ ادبیِ بنام، مجريان مشهور راديو، خوانندگان، آهنگسازان و موسيقیدانان پر آوازهی ايران نيز در كنار وی بودند. از جملهی اين موسيقیدانان و آهنگسازان می توان ابوالحسن صبا، مرتضی محجوبی، روحالله خالقی، حبيبالله بديعی، لطفالله مجد، مرتضی نیداوود، حسن كسايی، جليل شهناز، رضا ورزنده، احمد عبادی، فرهنگ شريف، و حسين تهرانی را نام برد. از خوانندگان نامدار قرن بيستم ايران كه در برنامهی گلها حضور داشتند نيز می توان به بزرگانی چون بنان، مرضيه، حميرا، قوامی، گلپايگانگی، ايرج، عبدالوهاب شهيدی، سيما بينا، و پوران اشاره كرد. حتی استاد محمدرضا شجريان، خوانندهی مشهور موسیقی سنتی ايران نيز حرفهٔ هنری خويش را از اين مجموعه برنامهها آغاز كرد. علاوه بر در اختيار داشتنِ اين گنجينهی عظيم از هنرمندان، بخت و اقبال نيز به ياری پيرنيا شتافت و وی را مشمول لطف و حمايت همهٔ جانبهٔ نصرتالله معينيان، مديركل راديوِ ملی ايران، نمود. معينيان در سالهای ۱۳۲۹-۱۳۴۹ انقلابیدر برنامههای راديو ايجاد و آنها را از جنبهٔ تبليغات صرف شركتها و رجال سياسی خارج كرد و تبديل به وسيلهایبرای نشر و اشاعهی فرهنگ و زبان و ادب پارسی نمود. برنامههای توليدی پيرنيا به سرعت در كانونهای شعر و ادب مظهر فرهيختگی و غنا شناخته شدند، زیرا در ساخت آنها از ذخيرهٔ ارزشمند ديوان بيش از ۵۶۰ شاعر كهن و معاصر زبان فارسی بهره گرفته شده بود. حتی تا به امروز نيز معيارهای فاخر ارائه شده در اين مجموعه برنامه همچنان سنگ محكی برای ارزش گذاری كارهای بعدی است و از آن با نام دايرةالمعارف موسيقی ايران ياد میشود. به راستی چنين است زیرا بسياری از معروفترين اشعار و ترانههای معاصر نيز مخصوص همين مجموعه برنامه تقرير و تاليف شد. در طول يازدهسال رياست و نظارت پيرنيا بر توليد مجموعهٔ گلها ۵ دسته برنامه در اين مجموعه تهيه شد: گلهای جاويدان (۱۵۷ عدد)؛ گلهای رنگارنگ (۴۸۱ عدد)؛ برگ سبز (۴۸۱ عدد)؛ يك شاخه گل (۴۶۵ عدد)؛ و گلهای صحرايی (۶۴ عدد). هر يك از اين مجموعهها شامل آثار برگزيدهٔ شاعران كهن و معاصر زبان پارسی، و دكلمهٔ شعر در آنها با موسيقی و اجرای آهنگ و تفسیر جامع و كامل استادانِ فن همراه بود و دكلمه کنندگانِ بنام و وارد به فن دكلمهٔ اشعار در آن حضور داشتند. همچنين موسيقی كهن و بومی ایرانی نيز اين مجموعه را آراسته بود. برنامهٔ گلها نقطهٔ عطفی در تاريخ فرهنگ و ادب پارسی به شمار میرود كه شعر و شاعران و موسيقی و موسيقیدانان را ارزشی والا بخشید. تا آن زمان به دليل حساسيتهای دينی- اجتماعی حاكم بر جامعه در مقابل شعر و آهنگ و موسيقی، اين هنر در خفا و پشت درهای بسته تمرين میشد. حتی هنگامی هم كه موسيقی در مناسبتهای خاص در ملا عام نواخته و اجرا ميشد، موسيقیدانان را هم شان و هم مرتبۀ مطربان میدانستند و كسی به ارزش و جايگاه هنری آنان واقف نبود. تا پيش از اجرای راديويی گلها، خوانندگان زن از شأن و منزلت اجتماعی والايی برخوردار نبودند و به آنها به چشم هنرمند نگریسته نمیشد. به دليل كيفيت و كميت بالای اين مجموعه برنامه، ديدگاهِ طبقاتِ جامعه نسبت به موسيقی و موسيقیدانان و خوانندگان تغييری كلی يافت و برای نخستين بار پس از قرنها متصديان اين پيشه نابغه و پیشروِ هنر والا به شمار میآمدند و ديگر از تحقير آنان و هم مرتبه دانستن ايشان با مطربانِ خيابانی، كه شأن اجتماعی پايينی داشتند، خبرینبود. برنامهٔ گلها چنان اشتياق و تغييری در زندگی جامعهٔ آن روز ايران ايجاد كرد كه بسياری برنامهٔ روزانهٔ خود را به گونهٔ تنظيم میكردند كه با برنامهٔ مورد نظر آن ها در راديو همخوانی داشته باشد تا آهنگهای مورد علاقهٔ خود را از دست ندهند، بتوانند آنها را ضبط كرده، با دوستان و آشنايان گوش دهند و مبادله كنند. در ميان موسيقیدانان نيز برنامهٔ گلها باعث ظهور انقلابی نو-كلاسيك گشت كه در طی آن بسياری از شعرهای مشهور شاعرانِ عهد قاجار، همچون عارف قزوينی، شيدا و درويشخوان، بازبينی و توسط هنرمندانِ تازه دوباره اجرا شد. اين برنامهها همچنين منجر به كشف دوبارۀ ژانرهای اصيل موسيقی ایرانی شد. اين ژانرها به دقت مورد تحقيق و بررسی قرار گرفت و ضبط و پخش گردید. بنابراين، برنامهٔ گلها در حفظ و دميدن حياتی نو در كالبد موسيقی و شعر بومی و كلاسيك ایرانی نقشی اساسی داشت. اين سبك شعر و موسيقی از سوی بيگانگان داخلی و خارجی در معرض تهديدی جدی بود، زیرا آنان برای مدرنيزه كردن، و گاه نابودی كامل فرهنگ و سنتهای ایرانی و راه و رسم کهنِ عاشقی کمر بسته بودند.. به احتمال قوی يكی ازمهم_ترین پیامدهای برنامهی گلها در جامعهٔ ايران که در دهه_های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ درصد بیسوادی در آن به ۸۵ در صد می_رسید، تلفيق شعر و موسيقی و عادت دادن مردم به شنيدن شعر و موسيقی خوب بود. اين برنامه با يادآوری و معرفی دوبارهٔ بيش از ۵۶۰ شعر فارسی (از قديم تا جديد) باعث شد مردم به گونهٔ گسترده به عمق و غنای ميراث ادبی خود پی ببرند. بر اثر پخش اين اشعار از راديو علاقه به ادبيات كلاسيك فارسی جانیتازه يافت و تقاضا برای انتشارِ ديوان_های شاعران كه سالها مهجور مانده بودند و ديگر چاپ نمیشدند، يا كيفيت چاپ و نشر آنها پايين بود ناگهان بالا رفت و كتاب فروشیها و مراكز توزيع و چاپ و نشر از ميزان اقبال عمومی برای خواندن اين كتابها در شگفت ماندند. پس از بازنشستگی پيرنيا به سال ۱۳۴۶ تنی چند از موسيقیدانان و انديشه_مندان و شاعران جايگزين وی شدند كه، به رغم نيت پاك و قصد خير، هرگز نتوانستند به معيارهای والای قبلی برسند. در سال ۱۳۵۱ هوشنگ ابتهاج (سايه) شاعر بنامِ معاصر، مسئوليت توليد برنامهها را عهده دار شد و با تغيير نام برنامهها همه را در غالب برنامهای واحد به نام گلهای تازه (۲۰۱ بر نامه) ارائه نمود. ابتهاج درمسندِ مديريتِ برنامهی گلها علاقه به اشعار دورهٔ قاجار (۱۱۷۳-۱۳۰۴) را نيز در سراسر دههٔ ۵۰ دوباره زنده كرد. به رغمِ محدوديتهايی كه پس از انقلاب اسلامی ور در سال ۱۳۵۷ در بارۀ موسيقی ایرانی اعمال شد، تا حدودی بر اثر نگرش ابتهاج به اين برنامه، حركتی برای حفظ و غنای رسوم موسيقی محلی كلاسيك ایران آغاز گشت كه همچنان تا به امروز پويا و زنده است.
* * * به دليل ارزش و اهميت تاريخی اين برنامهها در پی آن بودم تا ببينم آيا امكان جمعآوری مجدد تمام اين برنامهها وجود دارد يا نه، كه بر اين اساس «پروژهٔ گلها» در سال ۱۳۸۶ به گونۀ آزمایشی و با همكاری و حمايت بنیاد میراث ایران (Iran Heritage Foundation) و پژوهشگاهِ مطالعات ایرانی بريتانيا (British Institute of Persian Studies) و بخشِ موسيقی دانشگاهِ سوآس (SOAS) و با استفاده از كمك هزينهٔ كتابخانهٔ بريتانيا برای برنامههای بایگانی شدۀ در معرض خطر (Endangered Archives Programme) سرانجام توانستم به این آرزو جامۀ عمل بپوشم. در دو سال پس از آن (۱۳۸۷ و ۱۳۸۸) مسافرتهای بسياری به ايران، فرانسه، آلمان، كانادا و آمريكا داشتم و در طی اين سفرها به جمعآوری برنامههای گلها پرداختم و البته از كمكهای بیشائبه و بیدريغ بسياری از مجموعه_دارانِ دولتی و غیر دولتی نيز بهره بردم. سرانجام در ۱۳۸۸ نسخهٔ ديجيتالی كامل مجموعهٔ گلها را از بایگانیِ صداهای جهانِ كتابخانهٔ بريتانيا (British Library’s World Sound Archive) سپردم. در سال ۱۳۸۹ فاز دوم پروژهٔ گلها كه اكنون نيز مشغول آن هستم با حمايت بنیاد میراث ایران (Iran Heritage Foundation)، فرهنگستان بريتانيا، بنیادِ پارسا و بخشِ موسيقی دانشگاهِ سوآس (School of Oriental and African Studies) آغاز شد. اين فاز دوم در صدد آن است كه يك پایگاهِ داده_ها (database) به گونه_ای ارتباطی و با قابليت جستجو برای برنامهٔ گلها تهيه كند و زندگینامۀ نويسندگان و اجرا كنندگان (در صورت امكان به همراه تصوير)، یادداشت_های موسيقاییِ آهنگها (نُت_ها) ، متن نوشته شدهی شعرها، با شرح و توضیح در آن آورده شود تا قابليت جستجوی آنها را درشبکۀ اينترنت ايجاد كند. اين پایگاهِ داده_ها از طريق تارنمايی هوشمند در اينترنت قابل جستجو خواهد بود. اين تارنما و پایگاه به افراد امكان میدهد برنامهها را بر اساس نام، شماره، خوانندهٔ ترانه و آواز، ترانهسرا، سرايندهٔ شعرها، اولين خط شعر يا ترانه، آلت موسيقی، نوازنده، آهنگساز، نام شاعر، نوع شعر، دستگاه، يا آواز و گوشهٔ موسيقی و ... جستجو كنند. همچنين در اين تارنما امكاناتی فراهم شده تا اشعار خوانده شده به صورت نوشته هم در دسترس مراجعه كنندگان قرار بگيرد تا در حين اجرا بتوانند اشعار و ترانهها را خوانده، نُتهای موسيقی آنها را ملاحظه كنند. برایمثال اگر كسی مايل باشد تصوير شعر يك شاعر را ببيند يا بداند كدام ملودیها برای همراهی با آن شعرِ به خصوص انتخاب شدهاند با فشردن چند دكمه چنين امكانیبرای وی فراهم خواهد آمد. علاوه بر اين، زندگینامۀ تمام ۵۶۰ شاعر پارسی زبانی كه اشعارشان در اين مجموعه به كار رفته است نيز به همراه زندگینامۀ حدود ۲۵۰ نوازنده و اجرا كننده و تصويرشان (در صورت امكان) در دسترس عموم قرار گرفته است. اين بایگانی، منبع فرهنگی بی همتایی برای دانشجويان و دوستداران فرهنگ پارسی خواهد بود و ميتوان از آن به عنوان وسيلهای برای تدريس ادبيات و موسيقی ایرانی بهره جست. اگر همه چيز طبق برنامه پيش برود در اواخر سال ۱۳۹۰ میتوان با مراجعه به تارنمای www.golha.co.uk به اين مجموعه برنامه دسترسی يافت. از سال ۱۳۸۶ بسياری ازبایگانی_ها و مجموعههای پر اهميت به پروژهیگلها اضافه يا تقديم شده است، از جمله موسيقی و ترانههای محلی و سنتی، ضبطهای شخصی و بایگانی_های ديگر برنامههای راديويی، كه همه ساعتها موسيقی قرن بيستم ايران را فراهم آوردهاند. برخیاز اين منابع ديجيتالی شدهاند اما همچنان بيش از هزار نواركاست و صفحهٔ گرامافون نيازمند اين تبديلاند. تمام اين منابع جنبی می_بايد ديجيتالی شده، فهرست برداری شوند تا سرانجام به خواست خدا در برنامهٔ گلها گنجانده شده، در دسترس انديشه_مندان، دانشآموزان و دانشجويان، هنرمندان و دوستداران موسيقیایرانی قرار گيرند. اميدواريم در آينده پروژۀ گلها بتواند حمايت مورد نياز خود را از سوی سازمان های مربوط به دست آورد و اين گنجينهٔ ارزشمند را در دسترس مخاطبانِ علاقه_مند قرار دهد. اگر دوست داشته باشيد در مورد اين پروژه بيشتر بدانيد به تارنمای http://www.iranheritage.org/golha_project/default.htm نگاه کنید، يا با jane@golha.co.uk تماس اينترنتی بگیرید. [ چهارشنبه 1391/07/19 ] [ 23:1 ] [ صادق ]
می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟! شمس پاسخ داد: بلی. مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!! ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟! ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. - با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. - پس خودت برو و شراب خریداری کن. - در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟! ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم. مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد. هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است." آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند. در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند." رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است." شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند. آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
[ چهارشنبه 1391/06/22 ] [ 11:48 ] [ صادق ]
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد ! پسرک گفت: خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد! زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم. پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند! آیا ما هم میتوانیم چنین ارزیابی از کار خود داشته باشیم؟ [ یکشنبه 1391/06/19 ] [ 15:27 ] [ صادق ]
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه . تادهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه . دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقدر بالا پایین پرید خسته شد خوابید . دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چندساعته بیدار نشده . یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده خودشو زده به خواب ..... این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند . دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رونمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما میکنند. [ یکشنبه 1391/06/19 ] [ 15:17 ] [ صادق ]
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد: آری.. بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد: اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو میخواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی. سپس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد: آری. سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمیدانی. سپس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد [ یکشنبه 1391/06/19 ] [ 15:13 ] [ صادق ]
بار دیگر ایران ما عزادارشد
بار دیگر خشم طبیعت ، بار دیگر غرش زمین ، بار دیگر نزدیک شدن مردم با احساس ایران زمین به یکدیگر......
[ پنجشنبه 1391/05/26 ] [ 17:38 ] [ صادق ]
شب بود و اشک بود و علی بود و چاه بود فریاد بیصدا، غم دل بود و آه بود دیگر پس از شهادت زهرا به چشم او صبح سفید همچو دل شب سیاه بود دانی چرا جبین علی را شکافتند؟ زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود خونش نصیب دامن محراب کوفه شد آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید اشک شبش به غربت روزش گواه بود دستش برای مردم دنیا نمک نداشت عدلش به چشم بینگهان اشتباه بود همصحبتی نداشت که در نیمههای شب حرفش به چاه بود و نگاهش به ماه بود مولا پس از شهادت زهرا غریب شد زهرا نه یار او که بر او یک سپاه بود وقتی که از محاسن او میچکید خون عباس را به صورت بابا نگاه بود «میثم!» هزار حیف که پوشیده شد ز خون رویـی کـه بهـر گمشـدگان شمـع راه بود ***استاد سازگار***
[ پنجشنبه 1391/05/19 ] [ 13:56 ] [ صادق ]
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن! چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟ همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟
[ پنجشنبه 1391/04/22 ] [ 1:29 ] [ صادق ]
|
|||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||||